عالم و دانا به شهري مي‌رفت. در راه يك مرد عامي با او همراه شد. مرد دانا از او پرسيد: تو مرا خواهي برد يا من ترا؟ مرد فكري كرد و گفت: چه سؤال احمقانه‌اي اينكه ديگر من و تو ندارد. هر دو داريم مي‌رويم. دانشمند خاموش شد. پس از طي مقداري راه به قبرستاني رسيدند. دانشمند اشاره به گورها كرد و پرسيد: اينها مرده‌اند يا زنده‌اند؟ دومي باز سري جنباند و گفت: خب مي‌بيني كه همه مرده‌اند.
اگر زنده بودند كه پا مي‌شدند و مي‌رفتند خانه‌هايشان و بعد با خود گفت: امروز با چه مرد احمقي همسفرم. مرد دانشمند دوباره خاموش شد. به راه ادامه دادند تا نزديكي‌هاي شهر ديدند كه مردم شهر گندم‌هاي سنبله‌دار را در يك جا انباشته‌اند. دانشمند از مرد پرسيد: مردم شهر اين گندم‌‌ها را خورده‌اند؟ مرد گفت: شما چقدر سؤال‌هاي بي‌سر و ته از آدم مي‌كنيد مي‌بينيد كه همه‌اش اينجاست. اگر خورده بودند كه اينجا نبود. دانشمند ديگر حرفي نزد تا به شهر رسيدند و دانشمند ميهمان آن مرد شد.
مرد پيش زن و دخترش رفت و گفت: امروز يك ميهمان خل و ديوانه‌اي به خانه آورده‌ام كه حرف‌هاي عجيب و غريب و بي‌سر و ته مي‌زند. دختر او كه از عاقل‌ترين دختران زمان خود بود از پدرش پرسيد: پدرجان ميهمان چه سؤال‌هايي از شما كرده است؟ مرد گفت: وقتي راه افتاديم از من پرسيد كه تو مرا مي‌بري يا من ترا ببرم؟ دختر گفت: "منظورش اين بوده كه تو در راه قصه و حكايت خواهي گفت تا مشغول باشيم و رنج راه را حس نكنيم يا من بگويم؟" مرد انگشتي را گزيد و تعجب كرد.
دختر گفت: سؤال دومش چه بود؟ مرد گفت: وقتي به قبرستان رسيديم از من پرسيد اينها مرده‌اند يا زنده‌اند؟ دختر گفت: منظورش اين بوده كه آنها نام نيك از خود به جا گذاشته‌اند يا نه؟ اگر نام نيك از خود گذاشته باشند زنده‌اند وگرنه مرده حقيقي هستند. مرد بيشتر تعجب كرد و سؤال سوم را گفت و دختر جواب داد: منظورش اين بوده كه گندم‌‌ها را قبلاً فروخته‌اند و پولش را خرج كرده‌اند يا نه؟ مرد شرم زده شد و پيش ميهمان آمد و جواب سؤال‌‌ها را گفت. مرد دانشمند پرسيد: جواب اين سؤال‌‌ها را چه كسي گفت؟ مرد جواب داد: دخترم. دانشمند از دختر او خواستگاري كرد و همان شب دختر را به عقد خود درآورد. وقتي مردم اين قصه را شنيدند گفتند: گودوش ديغير لانيب دوواغين تاپيب.